تبليغاتX
خانه ی دل

خانه ی دل

حالا دیگه دل من گلدون یه گل شده.....همون گلی که دوستش داره,

گاهی وقتها توی زندگی ادما لحظه ای متولد میشه که روح اونا رو وسیع تر از اسمون و رقیق تر ازبارون میکنه.مثل وقتی که یه نفر رو خیلی دوست دارن.و دلشون براش تنگ میشه.اون موقع حاضرن همه ی هستی  شون رو بدن تا همون موقع دلتنگی اون فرد رو ببینن.<تقدیم به شما>
+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

به فرداهای دور سلام.به خودم سلام. به دوستای خوبم سلام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

دل من سلام دلک من سلام می خواهم دوباره به خود باز گردم به تنهای هایم به دلم به اشک هایم به نیا یش هایم به خنده هایم به خود خود خودم . دلم عجب تنگ. من برمیگردم. اگه بر نگردم همین روزا تموم میشم.وجودم ذره ذره اب میشه. ذره ذره  گام به گام اما برمیگردم.<دوستتون دارم>

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

میدونی چقدر دلم تنگ برات؟؟   یه روزی از همین روزا میبینمت.   میدونی/اخه عمر من کم     همین روزا  میرم اون ور خط      اون وقت دیگه من پیش خدام       از خدا میخوام تو هم بیای اون ور خط پیش خودم.     دیگه دلتنگت نمیشم         برای همیشه پیشمی.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

فردا و هزاران فردا را دو دستی به تو می بخشم.امروز از ان من باشد.۱ کلمه راست میگفتی. برات رو میکردم که چقدر برایم عزیزی.........................................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

ماهی کوچک قرمز به یاد میاوری ان روز را که پریدی ومن به اشتباه به فال نیک گرفتم . الان چه می گویی؟نه شرمسار مشو .خود را پنهان نکن.بیا روی اب.الان نیز کنارمی .دوستت رفت.و من با تو به جای ان ........................ان نیز قرمز بود همچون تو.تو الان اینجایی همین کافیست.غمگین مشو...........
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

صدای اشنایی میشنوم. لبخند میزنم. اشنا نیست. غمگین میشوم.زندگی را ببین. گاه خنده.گاه ...............................................................زیباست غم مخور.زیباست.
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

بخند. میخندم.بخندیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

و شعر اغاز میشود.صدای گنجشکان بهاری را میشنوم.گویی بهار می اید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

رفتم .خوشحالم.چون عاشقم.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط مسافر  |